تبليغاتX
ترانه


زن جلوی میز آرایش پنبه به صورت کشید.چشمهایش پف  کرده وصورتش بی رنگ بود از دعوای شب  قبل.موهایش را که شب قبل کوتاه کرده  وسشوار کشیده بود تا برای عید مثل هر سال شیک وخوشگل باشد حالا بهم ریخته.انگشت می کشید لای موها شاید دوباره حالت بگیرد.از آیینه میز آرایش جای خالی مردش رادوباره دید.رویش را برگرداند نبیند.از دیشب آنقدر گریه کرده بود که دیگر اشکی نداشت.سرش سنگین بود وچشمهایش هم.روی صندلی میز آرایش نشست.سر بین دو دست گرفت.

(تو می خواستی بری اما اون رفت)

شب قبل دوباره سر هیچ وپوچ البته  به گفته مردش  دعوا راه انداخته بود .دوباره بی خواب شده بود.غلت  می زد از این دنده به آن دنده. دوباره دو ور ذهن با هم در گیر بودند.بغض کرده پشت  به مردش جوریی تکان خورد  شاید مرد بیدار شود.

وقتی پشت به مردش می خوابیدووقتی مرد از پشت در آغوش می کشیدش خودش را به خواب می زدومحلش هم نمی گذاشت.فردایش هم به روی خودش نمی آوردوتازه وقتی مردش می گفت( خسته بودیی دیشب ) خودش را سر گرم کار نشان می داد وزیر لب می گفت(سرمو بزارم رفتم)ومی دانست دروغ می گوید.مرد هم می دانست.اما همیشه می بوسیدش ومی گفت(یه چرت ظهر بزن شب سرحال باشی) وزن به بهانه سر زدن به غذا  یا چای ریختن یا یک بهانه الکی در می رفت.اما تازگی ها.....

(داریی تقاص پس می دی دیگه دوستت نداره. داریی از  بدبختی به خودت می پیچی... اما اون پست فطرت  بیشرف راحت خوابیده......صدای خروپفش داره کلافه  ت می کنه)چشمهایش را که بست اشکها ریخت روی بالشت.

تازگیها بسکه ناز کرده وقهر.  دعوا راه انداخته مردش خسته ست.بارها  می گفت ( دلم یه زندگی  بی دعوا می خوا د)ورویش را بر می گرداندکه زن لرزش لبهایش را نبیند.

همان جا وهمان لحظه زن قسم می خوردتوی دل می گفت( دیگه دعوا راه نمی ندازم)

یادش می آمد هر وقت  کاسه ایی بشقابی در خانه می شکست مرد اخم می کرد وگوشه ایی می نشست ساکت وگرفته .

زن دعوا راه می انداخت که( فدای سرم که شکست  ارزش من بیشتر یا یه کاسه ولیوان)

(نگو اونم سختی کشیده با نداریی بزرگ شده با ید م قدر همه چیزشو بدونه پس مثه تو خوبه هر روز خدا یه چیزت یا گمه یا خراب اون همه چی رو با زحمت به دست اورده حتی یه لیوان ربطی به ارزش نداره)

پیش خودش فکر می کرد( دیگه وقتی دارم لیوانا رو تو کابینت می چینم دوتا دوتا برمی دارم نه چندتا چند تا)

تا چند روز هم هوای مردش را داشت.عصرها وقتی از سر کار می آمد می بوسیدش خسته نباشید می گفت.چای داغ می آوردواز برنامه روزش می گفت که چه کرده وچه جاها رفته واز پر حرفی امان به مردش نمی دادوآن قدر می گفت که گرسنه می شدندوشام می خوردند.اگر زن حوصله داشت برای سینما بیرون می رفتندواگر نداشت هر دو روی تخت دراز می کشیدندوفیلم دلخواهشان را می دیدند.زن پشتش را نمی کرد.

تلفن را برداشت  .شماره گرفت به یازدهمین شماره که رسید دکمه قطع را زد بوق آزاد را که شنید گوشی را چسباند به پیشانی .

یک هفته ای می شد که دوباره اخمو بود.چند بار مردش گفته بود با شوخی وخنده ( بوی عید میاد  خندش هنوز نمیاد)اما اینبار اصلا نمی خواست بخندد. اینبار کاملا حق را به خودش می داد.ور ایراد گیر تنهایش نمی گذاشت یک بند درسرش می رفت ومی امد .

دست کشید به بالشت مردش ( فقط می خوایش برا غر زدن لابد عزا گرفتی حالا دعواهاتو با کی بکنی)

(ما که با هم دعوایی نداشتیم اون شروع کرد) .

دیروز وقتی از آرایشگاه شیک  وخوشگل بر گشته بود خانه می خواست همه چیز را تمام کند.

موهایش را تکان داد واز مردش پرسید (خوشگل شدم)

مرد سر از روی انبوهی از کاغذ بلند کرد.سر تکان  داد ولبهایش جنبید .

(اصلا حواسش نیس)

زن چرخی زد وبا عشوه وناز(اگه گفتی چه تغییری کردم؟)

مرد دوباره سر از کاغذ ها برداشت(روسریت جدیده؟)

زن وا رفت .روسری را مچاله در کیف انداخت وکیف را گوشه اتاق.همه وسایل کیف ریخت بیرون .ماتیک هم.با  حرص ماتیک قرمز به لبهایش مالید، لپهایش را هم قرمز کرد.رفت توی اتاق .دودقیقه بعد با پیراهنی یقه باز وکوتاه بی اعتنا از جلوی مردش رد شد.زیر چشمی مرد را پایید .وقتی دید هنوز سر در کاغذ ها دارد،لبهایش را کج کرد رفت طرف ضبط .نوار شادی گذاشت .وبا قر وبشکن به آشپزخانه رفت.

فنجان قهوه را روی کاغذ ها جوری گذاشت که کمی قهوه ریخت روی کاغذ ها.

(وای چه کار کردی؟)

زن خودش را دستپاچه نشان داد (وای ببخشید بده من جمعشون کنم.قهوت یخ کرد.)

مرد اما یکی از کاغذ ها را لوله کرد نگه داشت دستش.فنجان قهوه را با دست دیگرش گرفت.

زن کنارش نشست(خیابونا قیامته ما هم نه سبزه داریم نه ماهی وسایل هفت سین هم ناقصه)

مرد فنجان قهوه را روی میز گذاشت کاغذ لوله شده را باز کرد (بزار حسابامو بکنم فروغی بیاد ببره بعدش در خدمت شمام)

زن پیدا بود دلخور است. توی دل(حالا داره ناز می کنه واسم بلای سرش بیارم ناز ادا یادش بره)

فنجان قهوه اش را محکم گذاشت روی میز(ببین خودت نمی خوای)واخمو رفت توی اتاق دیگر تا پیراهن های مردش را اتو بزند.

نیم ساعت بعد شنید که مرد تلفنی صحبت می کند.اتو را روی پیراهن نگه داشت تا بشنود.

وقتی صدای پای مردش را شنید می دانست مردش چه می خواهد بگوید خودش را برای جواب آماده کرده بودوهنوز حرف مردش تمام نشده با قهر گفت(الان وقت ندارم کلی کار دارم باید انجام بدم)

مرد حرفی نزد.تا یک ساعت بعد هم که فروغی آمد وکاغذ ها را داد بینشان سکوت بود.بعد از آن هم لباس پوشید وآماده روی کاناپه روزنامه می خواند.

زن یک بند در رفت وآمد بود سعی می کرد با سر وصدا کار کند چون می دانست مردش این طوری عصبانی

 می شود.آیینه وشمعدان نقره  عروسیش را از بالای کمد با هزار بدبختی در آورد اما وقتی از صندلی پایین آمد، لیز خوردویکی از چهارتا جای  شمع  شعمدان شکست وخودش هم هول شدوافتاد روی زمین.

مرد سر از روزنامه بلند کرد ووقتی زن را روی زمین ولو دید خنده اش گرفت اما وقتی جاشمعی را شکسته  دید  خنده روی لبها شداخم روی ابروها. اخم هم شد داد وفریاد.

زن  با دهان باز مردش را نگاه  کرد .نتوانست حرفی بزند اما جا شمعی را بلند کرد ومحکم کوباند زمین .

اینبار مرد با دهان باز نگاهش کرد .دیگر نتوانست حرف بزند.

مرد رفت توی اتاق لباسهایش را در آورد ونشست روی کاناپه وروزنامه را تند وتند ورق  زد .

زن ایینه وشمعدان سالم را گذاشت روی میز .

مرد روزنامه را مچاله انداخت گوشه اتاق وخم شد وتکه های شکسته شعمدان را از روی زمین جمع کردورفت چسب آورد که بچسباند ووقتی چسباند گذاشت روی میز بغل آیینه وشعمدان.

زن اما با حرص بر داشتش (نمی خوامش شگون نداره )

(چیه می ترسی زندگیت هم مثه این شکسته بشه )

زن با عصبانیت شعمدان را بلند کرد که دوباره بکوباندش مرد این بار دستش را پس زد.

( بس می کنی یا؟)

زن از عصبانیت صدایش می لرزید(می خوام بفهمم اگه کامل بشکنه چی میشه  برا من که مهم نیس )شانه بالا انداخت.

صورت مرد تو هم رفت (باز حرفای چرت وپرت داریی می زنی اصلا تو چته ؟حرفت چیه؟)

زن الکی وسایل روی میز را جا به جا  کرد(مگه تو گوش می دی؟)

دستمال کاغذی برداشت اشکهایش را پاک کرد. رفت نشست گوشه اتاق دستمال را تا می کردوزیر لب حرف

 می زد.(اصلا می دونی من چمه؟چی می خوام؟)

مرد تابلو عکس عروسیشان را که کج بودصاف کرد.اما دوباره لیز خوردوکج شد.

مرد همانطور که تابلو را با دست نگه داشته بود.به زن زل زده بود.

(ببین هنوزم دوستت داره)

(باید مطمئن تر بشم)

زن عصبی دستمال کاغذی را ریز ریز می کرد.

(همیشه سکوت می کنی همیشه مثه احمقا فقط نگاه می کنی بی حرف مردم بسکه هر کاریی کردم تو منو ببینی )

پا شد آمد طرف مرد(داریی تلافی می کنی حالا که فهمیدی  برام مهم شدی داریی بازی در میاریی...شما مردا همتون پست بیشرفید )

مرد نشست روی کاناپه(نمی فهمم چته ؟از من چی  می خوای ؟چپ می رم می گی راست برو،  راست می رم

 می گی بالا برو ، تکلیفم بات معلوم نیست، اصلا شما زناهمیشه رو باد هوا حرف می زنین)

(توهین می کنه)

(تو توهین کردیی،  راستی راستی خودت می فهمی چی میگی؟)

زن با انگشت روی فرش رد می انداخت .وقتی مرد کنارش نشست پشتش را کرد. مرد موهایش را نوازش کرد.زن اما خودش را عقب کشید.

(رو ندی ها حالا بعد که هر چی خواست گفت اومده منت کشی، محل نذار)

مرد همانطور که حرکات دست زن را نگاه می کرد دستش را روی دست زن گذاشت.زن دستش را پس کشید .

(اصلا چرا همش باید منتظر اون باشی خودت هم هستی ها)

اشکهایش را پاک کرد. از جا بلند شد آیینه وشعمدان را روی میز صاف کرد شمع آورد وبا هر چه که در خانه داشت هفت سین را با حوصله چید. بعد از آن مانتو وروسری پوشید .از زیر روسری موهایش را درست کرد. .آرایش کرد .

خواست بیرون برود که صدای مرد را شنید(صبر کن با هم بریم.)

(غیرتش گل کرده)

می دانست  نقطه ضعف مردش را .اما هیچ وقت مردش را آزار نداد.این بار هم.

(حداقل خوبه از این نظر ابراز وجود می کنه )

(بی تفاوتیش خستت کرده)

(فکر می کنه ما زنا مردیی دوست داریم که همش بگه چشم چشم)

(رفتارت همینو نشون می ده)

شب  مردش زودتر خوابش برد واو از زور ناراحتی به خودش می پیچد . چندین بار بلند شد رفت آب خورد دوباره خوابید. اما کلافه بود.

(همینی بود که می گفت بدون تو خوابم نمی بره،بدون تو اروم ندارم.)

(مردا هیچوقت نباید بفهمن چقد دوستشون داریی)

دیگر نا نداشت بسکه طول وعرض خانه را رفته بود .با کلافگی سرش را خاراند .روی زمین آشپزخانه نشست

یاد حرف مادر بزرگش افتاد(ننه زنی که مشغولیات  نداشته باشه هی می پیچه دست خودشه هم نیس)

(جامو تو این زندگی نمی بینم باید  تنش برام بلرزه باید لرزیدنش رو ببینم)

ایستاد جلوی آیینه هفت سین.دستش را کرد توی ظرف خالی  ماهی .دیشب که مردش ماهی را می خواست بخرد دم گوشش گفت( بزار فردا می ترسم بمیره )همیشه از دیدن نفس کشیدن ماهی زیر آب کلافه بود به نظرش می آمد نفس کشیدن الکی .

رفت توی اتاق مانتو وروسری پوشید .خواست از در بیرون برود که صدای مردش را شنید (کجا؟)

(هواخوریی)

(این موقع شب؟)

در را باز کرد(برات مهمه؟)

مرد کیفش را گرفت.نگاهش کرد.زن اما سرش پایین بود .

(بیا باهم حرف بزنیم .)زن نگاهش کرد.

(چه کار کنم ، خوابم برد)

مرد دستش را کشید و هر دو روبه روی هم روی زمین نشستند.

وقتی مرد گفت (خوب بگو)زن هیچی به یاد نداشت.تنها به یادش مانده بود که می خواست دیگر خودش باشد .

 مردش همیشه او را شاد وسرحال می خواست .واو بود .مردش همیشه دوست داشت او لاغرو خوش پوش باشد واو بود .مردش همیشه دوست داشت او اتکا به نفس بیشتری داشته باشد .نمی دانست از ته دل بود یا نه.

یادش آمد پارسال که قرار بود از نه صبح تا چهار بعد از ظهر در مهد کودک یک روز در میان کار کند شب قبل از شروع کار ،مردش ناخوش شد ویک هفته تمام در خانه ماند ووقتی مرد تلفنی خبر دار شد که کس دیگری جای زن  را گرفته زن شنید که مرد تلفنی داشت برای فردا قرار می گذاشت.

وقتی می خواست از مردش پیش هر کس حتی در خلوت خودش درد دل کند همیشه همه چیز را جانب مرد می دید اما نمی دانست چه چیز در مردش او را آزار می دهد در حقیقت نمی خواست باور کند که مردش ایرادی داشته باشد بسکه همه گفته بودند( چه شوهری رو چشمات نگهش دار ).

به مردش  زل زد.مرد  منتظر نگاهش می کرد مثل همیشه.

می دانست مرد آنقدر دلیل می آورد آنقدر نصیحت می کند که زن با سر باد کرده تسلیم می شود بدون آنکه ذره ایی از مشکلات ،که نه، مسائلش حل شود.

زن می خواست حرف بزند بدون آنکه منتظرجوابی باشد .می خواست شکایت کند از مردش .

مثل مردش که هر گله وشکایتی داشت زن از فردایش حتی گاهی از همان لحظه تصمیمش عوض می شد بدون ذره ایی حرف اضافه .مردش را نمی فهمید شاید چون رفتار ش مهربان وآزاردهنده بود .

دهان مردش را با دست گرفته بود وتمام حرفها را زد .وقتی داشت به اتاق می رفت شنید صدای باز وبسته شدن در را.

(برو دنبالش)

(بزار خودش تصمیم بگیره)

(تصمیمش مهمه  برات؟ )

در آیینه چشمهایش را دید. قرمز بود .رد سیاهی زیر چشمش را پاک کرد.غمگین لبخند زد.موهایش بهم ریخته بود .

فکر کرد فردا دوباره باید موهایش را سشوار بگیرد (باید ببینم چی مهمه ؟)

تا صبح روی تخت زانوها را بغل زد وبه عکس عروسیشان زل زد.دلش می خواست دوباره لبهایش را همانطور روی لبهای مردش می گذاشت .

چند ساعتی بیشتر به تحویل سال نمانده بود .داشت شعمها را روشن می کردزیر لب مرتب تکرار می کرد (می یاد؟نمی یاد.)

ظرف ماهی خالی بود هنوز. رفت آب کرد وماهی پلا ستیکی دکور آشپزخانه را انداخت توی ظرف.جعبه کادو عیدی را زیر آیینه بغل قران گذاشت.

وقتی مرد ماهی را در آب انداخت توپ تحویل سال را زده بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:6  توسط ترانه  | 



شیشه ماشین را پایین داد.نفس عمیق کشید.چشمهایش را بست می خواست بوی بهار نارنج را تا ته در ریه وارد کند وبعد با بازدم چشمهایش را باز کند ومست شود از احساس خوشبختی .بعد از دو سال که از ازدواجش می گذشت این اولین بار بود که مسافرت می رفتند . بسکه زن در گیر کار بود ومردهم .

چشم که باز کرد لیوان خالی چای را دید ودست مردش که دراز شده بود.

هنوز لبخند بر لبش بود از رویای در ذهنش.حتی تا زمانی که چای ریخت وگذاشت در جا لیوانی ماشین جلوی دست مردش.

دهان باز کرد حرفی بزند که مردش گفت(قند)

وقتی داشت دنبال ظرف قند می گشت که گذاشته بود جلوی پایش که دم دست باشد ،مرد داشت از پیچ رد می شدواو خدا خدا می کرد قند را پیدا کند یا پیچ زود تمام شود قبل از اینکه بالا بیاورد.

هروقت سر پیچ سرش پایین می افتادبلافاصله حالت تهوع می گرفت وبلافاصله هم بالا می آورد.

آب دهانش را که جمع شده بود قورت دادودوباره بلند نفس کشید.

خواست حرفی بزندکه خمیازه صدا دار مردش را شنید.

با لبخند گفت(خسته شدیی؟بد من بشینم.)

مرد فرمان را محکم تر گرفت وسعی کرد قبراق وسرحال خودش را نشان بدهد(توبشینی ؟اینجا تو جاده؟)

زن یک پایش را بالا آورد وخودش را سمت مرد کشانددستی به سر مرد کشید(آره مگه چی می شه؟)

مرد می خواست از کامیون جلو سبقت بگیردومرتب از آیینه عقب را نگاه می کرد.(باز فمینیست بازی عزیزم)

(ربطی نداره)دستش را محکم فشار دادبه پایش .از سبقتهای عجولانه مردش همیشه کلافه بود.

مردش گفت(یه همچین کارایی مردونه ست مثه خیلی کارها که زنونه ست)

زن حالا داشت با گوش مردش بازی می کردولبخند می زد(این تقسیم بندی رومن نمی فهمم میشه بگی چه جوریی تقسیم می کنی کار زنونه کار مردونه؟)

مرد که سرمست بود از بازی گوش لبخند زنان گفت(آشپزی زنونه ست جارو کردن زنونه ست  بچه داریی  خوب زنونه ست........)

زن با صدا خندید(تو که هم جارو می زنی هم آشپزی می کنی دست پختت از منم بهتره)ودوباره خندید.

(خوب من لطف می کنم رو سرت منت می زارم)

زن وا رفت .دستش را کشید وصاف نشست.باید تلافی می کرد.(پس بزار کارهای مردونه رو من بگم  قلدریی مردونه ست زور گفتن مردونه ست امر ونهی کردن مردونه ست ......)

مرد حرفش را قطع کرد(آره ولی چشمش با منه یکم منطقی فکر کن تو حرفت تو خونه حس میشه یا من؟)

زن داشت به سبزه های کنار جاده نگاه می کردوگاوهایی که دمشان را در هوا تکان می دادند.مثل لکه های سیاه در سبزی زمین بودند.(حرفو که حس نمی کنن حرفو عمل می کنن.آره از احساسات همیشه من جلو بودم از حرف همیشه تو.)

مرد برگشت زن را نگاه کرد (دلخوریی؟مگه همیشه دوست نداشتی بحث کنی حرف بزنی منم حرفامو بزنم خوب دارم می گم دیگه)

زن دوباره خودش را کشاند سمت مرد.این بار گردن مرد را نرم نرمک نوازش می داد(همیشه هر کاریی خواستم بکنم حتی برای خودم تو حرف آخرش رو می زنی)

مرد حرفش را قطع کرد(منم همینجورم تا حالا شد آب بخورم بدون اطلاع تو؟)

(تو خودت می خوای، مامانت که می گه پسری یات حتی حموم هم ازش می پرسیدی برم ؟نرم؟)

مرد خندید (چه اطلاعاتی اف بی ای در اختیارت گذاشته)

(اما من....من مجبورم)

(از چی دلخوریی من وتو زن وشوهریم باید حرف همو گوش بدیم)

زن دوباره به گوش مرد دست کشید(آره اما یه موقعها دلم می خواد یه کاریی بکنم که فقط خودم بخوام بدون این که به تو بگم که تو مخالفت کنی بعد من اصرار کنم راضی ت کنم با هزار دلیل بعد تو قبول کنی اما شرط بزاریی)

(خوب ببین فرق بین ما همینه آخرش هم من مردم تو زن...غیر از اینه؟)سعی کرد صدایش را کلفت کند(یه چایی بده زن.)

زن دوباره سرش را پایین گرفت ومرد داشت از پیچ رد می شد.

زن دستش را در هوا تکان داد که یعنی دارم بالا می آورم نگه دار.

مرد نتوانست نگه دارد چون سر پیچ بود وماشین از روبه رو می آمد.

مرد جا دستمالی را سراند سمت زن.

زن دهانش را با دستمال تمیز کرد.سرش را تکیه دادبه صندلی ماشین.

مرد زن را نگاه می کرد وزن بیرون را .

(هیچ وقت دلم نمی خواد حتی یه ساعت هم مرد باشم)

مرد موذیانه خندید(گربه دستش به گوشت نمی رسه.......)

زن برگشت طرف مرد(می دونی شما مردا جای خودتون ننشستید شما رو نشوندن وکسی که شمارو نشونده خودش  هم جنسش از شما بوده...تو اصلا یه روز می تونی بدون من سر کنی باید همش یکی باشه بهش دستور بدی هی امر ونهی کنی حتی اجازه بگیری برای کاریی که خودت دلت می خواد اجازشو کی دیگه ایی بهت بده)

حالش جا آمده احساس کرد سبک شده .دوباره آمد طرف مردش گوش مردش را گرفت وآرام آرام دستش را سمت گردن مرد پایین آوردوبی اختیار مرد را بوسید.

مردش خندید(شما زنا رو خلق کردن برای عشق ورزیدن هیچ وقت در عمرم نمی تونم با کسی دعواکنم در همون حالی که دارم می بوسمش اما تو می کنی)

زن خندید ومرد هم.زن شیشه ماشین را پایین داد. هنوز بوی بهار نارنج  می آمد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:59  توسط ترانه  | 



باد چادرش را به هوا می برد.عر ق ریزان وسریع می رفت.ان قدر تند که متوجه غر ولند آدمهایی که تنه می زد بهشان نمی شد .شاید هم می شد. شاید هم می خواست بغض آن چند سال را بترکاند روی آدمهایی که فکر می کرد  تحویلش می گیرند ونگرفتند. هر چه بود نمی خواست از سرعتش کم کند.می خواست دور شود تا  نشنود صدای او را که می گفت(چرا بر گشتی؟)

از شلوغی که رد شد صدای فریاد یا حسین را شنید.صف سینه زنی در دو طرف  خیابان.ایستاد جلوی  علم ومردی که زیر سنگینی علم به چپ وراست می رفت.

صدای یکنواخت سینه زنی ومردی که یکنواخت روی طبل می کوبید.گوشهایش را گرفت .نشست روی زمین چون حالا صدای خمپاره وار پی جی را هم می شنید.دستش را بلند کرد می خواست یا حسین سر علم را در مشتش  بگیرد وبیندازد توی جوی آب.سر بلند کرد .از تندی نور خورشید چشمش را بست .چنگ انداخت در هوا می خواست خور شید را بیندازد در جوی آب تا یا حسین را آتش بزند تا دلش آرام بگیرد.

سر که بلند کرد نه صف سینه زنی دید نه یا حسین روی جوی آب را.به زمین مشت می کوبید .دستهایش به خون افتاده بود.تمام تنش می لرزید در گرمای ظهر عاشورا.

او را بین اشک چشمهایش دیده بود ،ظهر عاشورا. قبل ازرفتن به جبهه. وقتی علم را روی دوش می کشید وجلوی صف می رفت. نگاهشان به هم افتاد، حس کرد یا حسین را چنگ انداخته در دلش در جایی امن جا داده.

روزیی که به خواستگاریش آمد چفیه را از گردنش باز کرد دادش به او .می دانست عشق با  فداکاری ست واو می خواست ایثار گر باشد.چفیه را بست به گردنش، بوی خاک می داد.

دو ماه بعد با اولین نامه از حسین او هم هوایی شد. برایش نوشته بود اینجا عشقمان رنگ دیگری خواهد داشت..بوی عشق می آید از جبهه.

دل خوش داشت به نگاه گرمی که هر ساعت زیر سنگینی خمپاره ونارنجک حس می کرد.لباس رزم پوشیده بود وهم پای حسین می کوباند به دشمن.حسین دوست داشت همانجا محرم شوند.

دو ساعت بعد  ازعقدشان حمله شد.از آن شب فقط نور ماه به یادش مانده وفریادهای یا حسینی که بیشتر ناله بود تا حمله.

از تندی نور آفتاب چشم باز کرد.اطرافش را دید که پر بود از خاک  وجنازه و دست وپای قطع شده.خون پیشانی را به لباس سفید شب قبل مالید.چهار دست وپامی گشت شاید حسین راببیند بین خون وخاک وجنازه که مخلوط بود. با چشمهای پر آب نمی توانست حسین را پیدا کند.

دیگر ناله اش فریاد شده بود واو بین جنازه ها می سریدومی گفت( حسین)

انعکاس صدای یا حسین گوشش را پر کرده بود.

زنی شانه هایش را می مالید کنار جوی آب واو عق می زد .همهمه گنگی می شنید (حتمی که گرمازده شده)(ابش بدید)(شربت نذریی بده بش )(یا حسین بگو نجاتت می ده)

از جا بلند شد تیزی آفتاب تا مغز سرش را می سوزاند .  دنبال صف سینه زنی می دوید.در هوا چنگ می انداخت .می خواست پرچم حسین را چنگ بیندازد واتش بزندش تا خنک شود دلش.

در اتاق تاریک ونموریی که فقط می توانست از سوراخ غذا بگیردیک ماه دوام آورد.بعد از آن منتقل شد به اردوگاه دیگریی که دو زن دیگر هم بودند که ازش فاصله می گرفتندواو نمی فهمید چرا؟

 در اردوگاه سوم بود که شاهد عقدشان را دید. می خواست با فریاد شوق به طرفش برود اما بر جا خشک شد،چون دید که در شلوغی خودش را پنهان کرد.

تنها سرباز های عراقی مهربان بودند.وغذای خودشان را هم اضافه می دادند به او.

تا اینکه از دهان یکی از آن دو زن شنید( اون یه ماهوکی می دونه چه بلایی سرش اوردن؟)

 برگشت در اتاق تاریک ونمور.سنگ به شکم می زدوزیر لب می گفت(چی به سرم اوردن حسین؟)

آنقدر مشت به شکم زد تا به خون افتاد وبی حال روی زمین.

از فردا از اتاق بیرون نرفت وغذای اضافه را پرت کرد تو صورت سرباز عراقی که با لبخند کنارش نشست تا غذا خوردنش را ببیند.

دیگر باهیچ کس حرف نزد تا زمانی که خم شد خاک را در مشتش فشرد وبه بینی نزدیک کردخواست بو کند  که تنه خورد وتمام خاک پخش شد توی صورت. اما بوی آشنا را حس کرد.چشمهایش را بست چون می سوخت از خاک.

وقتی جلوی زانوهای خمیده مادر پیرش خم شد که ببوسدشان شنید صدای مردانه ای را که می گفت(آبرومون رو چه جوریی جمعش می کنی اگه می خوای بمونی؟)

چادر را روی سرش کشید زل زد به صاحب صدا.

صدای مردانه را دوباره شنید (نمی تونم بی ناموسی رو تحمل کنم.)

زانوهای مادر را بوسید.رو بر گرداند ورفت.

شب را در تکیه گذراند.تا صبح فقط  پرچم سبز وسیاه سر الم را نگاه می کرد وکاغذ در مشتش رافشار می داد.نگاهش تلخ بود وسرد.صبح کاغذ مچاله شده را باز کردوخواند .می دانست کجاست، همان خانه ایی که به قول حسین او خانمش می شد .

 کوچه پر بود از پرچم های سیاه وسبز .خانه را که پیدا کرد تنه زنان از شلوغی هل خورد در حیاط خانه.

حیاط پر بود از دیگهایی که رویشان بخاروزیرشان آتش. چادر از سرش افتاد وقتی حسین را دید که چوبها را  انداخت در آتش  وملاقه بر داشت ودیگ را هم زد.

رفت وجلویش ایستاد .نگاهشان که به هم افتاد حسین هول شد وملاقه از دستش افتاد در دیگ، صورتش راجمع کرد از داغی آبی که به صورتش پاشید.

جای خلوتی می خواست .می خواست حرف بزند .حالا می توانست حرف بزند .می خواست بگوید چه بر سرش آمد وقتی او رهایش کرد وعقب رفت در جایی که فقط بایدجلو می رفتند.

وقتی حسین به حرف افتاد دیگر به حرکات لبهایش زل نمی زد مثل قدیم.

الم را از خانه بیرون آوردند .حسین هنوز داشت از خودش می گفت واو داشت به آدمهایی نگاه می کرد که می خواستند  کمربند علم را سفت کنند به کمر مردی که می خواست علم را به دوش بکشد.

حسین جلویش ایستاد .موهایش جو گندمی شده بود .یادش آمد موهایش را چنگ می انداخت واز پشت می بست سفت ومحکم وپرچم یا حسین را می بست به پیشانی حسین ووقتی هر دو ریسه می رفتند از خنده حسین سر تفنگ را می گرفت سمت قلبش ومی گفت( هیچ جا نمی شه عشق ونفرت رو نشون داد جز اینجا)

دهان باز کردتا حرف بزند .حالا نوبت او بود .می خواست بگوید عشق  وقتی تلخ شد نفرت می شود .

صدای حسین را در شلوغی شنید (چرا برگشتی؟)

جمعیت هلش می داد .در شلوغی شاهد عقدشان را دید که داشت می آمد سمت حسین ووقتی او را دید کنارش  خودش را بین جمعیت گم کرد.

زبان به لبهای خشکش کشید .دهانش باز نمی شد تا حرفهایش را بزند .

(ازم نخواه فراموششش کنم .)

سر تکان داد .

(اون یه ماهو کی می دونه چی شده ؟)

حسین دست بلند کرد وزنجیر را که به طرفش انداختند  در هوا گرفت .طبل به صدا در آمد .صدای زنجیر که یکنواخت می خورد بر شانه وفریاد یا حسین پر شد در کوچه .

حسین جلویش ایستاده بود هنوز(به حسین توکل کن دعا کن ببخشت اون نجاتت می ده)

تکیه داد به دیواردیگر نا نداشت. شربت نذریی را جلویش گرفتند .برداشت وبه لبهایش نز دیک کرد. بوی خون می داد، بوی تلخی عشق . همه را ریخت در جوی آب .

شنید صدای حسین را (چرا برگشتی؟حداقل خاطرهات می موند نه گناهت.)

نگاهش کرد .خواست حرفی بزند .اما او را لایق هیچ حرفی ندید.تنها چفیه را از گردنش باز کرد انداخت زمین .

حسین را دید که رفت توی صف سینه زنی.وچفیه را که بین پاهای سینه زنها لگد می شد.

 رو بر گرداند حالت تهوع داشت .چادر را جلوی دهان گرفت .وبا سرعت از شلوغی رد شد.

آفتاب مستقیم می تابید .رسید به جمیتی که ایستاده بودند وبلند گریه می کردند وبه سینه می زدند.رفت جلوایستاد .

مردیی با لباس قرمز ایستاده گریه می کرد ونگاهش به زنی بود با لباس سبز که افتاده بود روی زمین وضجه می زد.دلش می خواست می رفت با خون حسین لبهای زن را می بست که دیگر ضجه نزند .دلش می خواست شمشیر می زد به کسی که می خواست او را ببخشد به گناهی که خودش هم نمی دانست مرتکب شده یا نه؟

شب که سر روی زمین گذاشت می دانست آفتاب که بزند دیگر جایی نیست برای حسین که عشق ونفرت را نشان دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:54  توسط ترانه  | 



از شعله های آتش بیرون اتاق قرمز شده بود. وقتی بالای پنجره داشت شیشه ها را برق می انداخت، دید که بچه های کوچه بوته ها را ردیف وسط کوچه می چیدند.

بچه های کوچکترهر کدام تکه ای از چوبهای خشکیده دستشان وآماده فرمان بزر گترها کجا بگذارند ؟چند ردیف بچینند؟ وچه مقدار در هر ردیف؟

بچه ها همه اسیر رویای آتش زدن بوته ها بودند. این را وقتی شیشه پاک کن از دستش افتاد توی کوچه فهمید. هیچ کس سر بلند نکرد از کجا افتاده اصلا انگار هیچ کس در کوچه نبود، یا بود ونبودش در آن بالا فرقی نداشت.

با قرمزی نور اتاق کتاب می خواند کتاب نه ماه انتظار .

کتاب را  تندوتند ورق می زد ، چون  همه صفحه ها را از حفظ بود. وقتی رسید به صفحه شیر دهی به نوزاد کتاب را بست، چشمهایش را بست و سر تکیه داد به پشتی مبل .

صدای نارنجک وسیگارت یک لحظه بند نبود. دست به شکمش کشید نرم وسبک وتو رفته.

انگار دیروز بود که شکمش یک ور قلمبه می شد ودست می کشید روی قلمبگی شکم اما حرف نمی زد .می دانست نباید با تو شکمی حرف بزند . می دانست با همه مادرها فرق دارد می دانست نباید به تو شکمی دل ببندد. او خواسته بود ازش.

(مبادا انس الفت از اونی که هست بیشتر بشه)

روزها ی اول قبول کرده بود .تا چند هفته هم که دل آشوب های  صبح وضعفهای شب آرامش نمی گذاشت به این قول پایبند بود. اما وقتی ویار خوابید وراحت هر چه که می خواست البته هر چه که نه چون او خواسته بود ازش که همه چیز نخورد  می خورد پیش خودش فکر می کرد(سخت نیس اونقدا)تقویم دست می گرفت وحساب  می کرد.اواسط اسفند.روز موعود را دکتر هنوز تعیین نکرده بود.اما می دانست حول وحوش اسفند است.

دوباره کتاب را دست گرفت.صفحه صد ودوازده هفته دوازدهم دستش را کشید روی عکس جنین هفته دوازدهم تقریبا کامل بود.شروع حرکت های جنین ، داشت سر فصل را می خواند.

  یاد آن شب افتاد که از خواب پریده بود واز عرق موها بهم چسبیده.خواب عجیبی دیده بود .عجیب که نه .خواب گذشته ها را . خانه قدیمی ومحسن را که لب باغچه خاک های باغچه را هم می زد.کرمها دور باغچه را گرفته بودندتوی حیاط پله ها وایوان را.

وقتی محسن پاشدکرمها تا چشمهایش هم رفته بودند. نگاه می کردوجیغ می زد. اما صدایش به محسن نمی رسید. انگار حضورش هم بود وهم نبود.

وقتی بیدار شد نفس نفس می زد. جرات نداشت به هیچ چیز دست بزند .چراغ را هم جرات نکرد روشن کند.

یک باره ریزشی در تنش حس کرد.قلبش به طپش افتاد بعد آرام شد. کشدار وآهسته نفس کشید.آرام آرام دستش را سراندطرف شکم .وروی شکم را با نوک انگشتها مالید.چشمهایش بسته بودوبر لبش لبخند.دهان باز کرد تا حرف بزند.نتوانست یعنی نشد یعنی به یاد قولش افتاد.همیشه به قولهایی که می دادپایبند بود می گفت(سرم بره قولم نمی ره)راست می گفت با محسن هم همینطور. دیگر داشت نفسش بند می آمد نمی دانست چه مدت طول کشیدکه زیر شکم مثل نبض مرتب می زد.آرام نفس می کشید تا کوچکترین حرکتی در بدنش نباشد .می خواست تو شکمی بزند بی وقفه بی ترس. موجود زنده ای بود در درونش که می خواست جان بگیرد وحالا می گفت (جان گرفته ام).زیر لب گفت(سلام مهمان من).گفت وپشیمان شد.نباید می گفت.دستش را کشید روی شکم وقتی از نبض افتاد شکمش.آرام چشمهایش را بست وراحت خوابید.

 صدای زنگ در آمد.از گوشی آیفون که صدای به هم خوردن کاسه وقاشق را شنید تازه یادش آمد که نه آجیل خریده نه شیرینی .گوشی را گذاشت .در یخچال را باز کرد.هیچی نداشت.تنها یک پاکت شیر مانده بود دست به سینه ها یش کشید .هنوز سفت بودودرد آور.زنگ آیفون بی وقفه می زد.چادر سر کرد ورفت پایین.در را که باز کرد تا زاویه ای که می توانست ببیندهیچ کس را ندید.وقتی صدای به هم خوردن کاسه وقاشق آمدسر پایین کرد .دیدش.بیشتر از سه سال نداشت.آن قدر کوچک بود که چادر تا زمین می کشید.بی اختیار نشست .چادر از سر دخترک افتاد.دختر بچه خندید.بزرگترش آمد.دوباره صدای به هم خوردن کاسه وقاشق.اما او نمی دید نمی شنید.خنده دخترک همه ذهنش را پر کرده بود.چادر را سرش کرد.از روی چادر بوسیدش.یک شاخه گل کند با پاکت شیر در کاسه اش انداخت.بزرگتر دستش را کشید وهر دو رفتند.

چادر افتاد روی زمین واو یک ور روی مبل وتمام تنش خیس از عرق.چشمهایش را بست.صدای جیغ آدمها وبوق ماشینها یک لحظه بند نبود.بیرون عجب محشریی بود.درست مثل محشریی که هفته پیش در این خانه بود.او بود مادرش وخواهرش.از روزیی که دکتر گفته بود هفته آخر است هم خودش آمده بود هم مادرش هم خواهرش.

خوب حق داشت مادر واقعی او بود.اشکها تا گردنش را خیس کرده بود .شکمش را چنگ زد.

(پس من چی بودم؟کی بودم؟)چشمهایش را باز کردداشت بلند بلندحرف می زد.(خودت خواستی .خودت قول دادیی.خودت قبول کردیی.خودت  خودت  خودت)

پا شد تند تند اتاق را مرتب کرد.همه چیز به هم ریخته بود.آخر این یک هفته اصلا کار نکرده بود فقط می رفت امامزاده گریه می کرد وبر می گشت.هیچ کار هم جز گریه نمی کرد.نه دستش می رفت شمعی روشن کند.اصلا شمع برای چه؟مگر نذریی داشت؟دل شکسته بود .گمشده  ایی داشت که پیدا بود تنها متعلق به او نبود.

عاشق بچه بود. یک روز اتفاقی وقتی پرونده های پزشکی محسن را دیدقطع امید کرد که بتواند روزیی بچه دار شود.هر چند محسن همیشه همه چیز را تقصیر او می انداخت.

یادش می آمد صبحها وقتی محسن جلوی میز آرایش موها را با کتیرا  می چسباند به سر واو که بینی اش از بوی ادکلن محسن پر بوداز خواب شب قبل می گفت که این اواخر همه اش یک شکل بود بچه ایی را دزدیده وزیر باران می دویده.محسن شانه بالا می انداخت همیشه ومی گفت(مشکل توئه دکتر برو حرفی ندارم )

محسن حق داشت .اوایل نمی دانست .اسم مرضش را هم نمی دانست .فقط بعد از اینکه دکتر انواع آزمایشا ت را کردفهمید نمی تواند هیچ وقت بچه ایی از خودش داشته باشد.تخمدانها ضعیف بودند.اما رحمش قابلیت خوبی داشت .

دکتر می گفت( می تونی نصفه نیمه مادر باشی) .

لباسی را که آخرین روز بارداری تنش بودچنگ انداخت از روی رخت آویز .صورتش را پوشاند.شانه هایش می لرزید.می دانست زایمان با افسردگی همراه است.حتی نگذاشته بودند بچه را ببیند.

چشمهایش تار بود واتاق مه آلود.از درد می لرزید اما فریاد نمی زد.پرستار دستش را می گرفت ومی گفت

( جیغ بزن راحتتری)

 اما او نمی توانست یعنی نمی خواست یعنی برای که جیغ بزند .نه شوهری بیرون اتاق انتظارش را می کشید نه بچه ای که بیرون می آمد مال او بود.دهانش شور شده بود از خون لبهایش .انعکاس صدای دکتر که می گفت

(زور بزن آخرشه)تمام مدت  در سرش پر بود.دندانهایش کلید شده بود روی هم.یکباره احساس کرد سبک شدگرم شد  سرد شد.

چند ضربه شنید وصدای گریه وبعد سکوت سکوت.تنها پرستار بود که تمیزش می کرد واو از خجالت خودش را به بیهوشی زده بود.

صدای پرستار را می شنید (راحتی ؟آرومی؟)

اما تنها وقتی دست روی شکمش می کشید آرام می شد.

به این شرط قبول کرده بودکه ( یک روز هم شده بچه مال من) .

قول داده بود فقط یک روز.اما وقتی هفته آخر یک روز هم تنهایش نگذاشتند شک کرد ترسید. سعی  کرد فرار کند. اما نشد . دردش زود شروع شد.

حالا داشت با صدای بلند گریه می کرد.می لرزید.نمی خواست باور کند رو دست خورده.آن روز هم که محسن ترکش کرد هم نمی خواست باور کند.بارها اطرافیان گفته بودند اما او نمی شنید نمی خواست بشنود.

 از دهان محسن شنید (تاریخ مصرفت تمومه  هر چی هم بگی حقته  هم پستم هم رذلم )اما به نظرش محسن پست ورذل نیامد .خودش پست بود.چرا؟چون خودش را فروخته بود.

روزی که گفتند(رحم از تو نطفه از ما )قبول کرد

بعد از محسن نمی خواست با هیچ مردی ازدواج کند.حتی اگر ازدواج می کرد که بچه ایی در کار نبود.

یکباره سینه هایش تیر کشید.بلوزش خیس خیس شده بود.چادر سر کرد ورفت بیرون.خودش هم نمی دانست کجا؟

خانه او را بلد بود.پاهایش سست شد وقتی در حیاط را باز دید .فقط می رفت بچه را می دید وبر می گشت.می خواست ببیند آنکه تو شکمش بوده چه شکلی ست؟

صدا از اتاق دیگرمی آمد.دیدش . گهواره اش گوشه اتاق بود .بغلش کرد واز خانه بیرون رفت.نمی دانست کجا؟

تو شکمی را به سینه چسبانده بود از نم باران.کوچه خلوتی پیدا کرد.نشست روی زمین.نگاهش کرد .آرام خوابیده بود.فقط  گاهی لبهایش می جنبید.

سینه اش را بیرون آورد وبه لبهای تو شکمی مالید.

زیر لب حرف می زد(منم،  همونی که نه ماه غذامون یکی بودخون مون یکی بود ، پاشو شیر آوردم بیا بخور بیا)

از صدای بلند نارنجک از جا پرید.تو شکمی به گریه افتاد.سینه  را به دهانش گذاشت.سینه اش را نمی گرفت. انگار گرسنه نبود.یا سینه اش را حس نمی کرد.نمی توانست آرامش کند.اشکهایش می ریخت روی صورت تو شکمی.شیر از سینه اش فوران می زد.تو شکمی را روی قلبش گذاشت.شنیده بود نوزادها با صدای قلب مادر آرام می شوند.اما  تو شکمی  بی وقفه گریه می کرد.

وقتی به خانه او رسید بیرون خانه همه شیون می کردند.او را بین همه دید .نوزاد را در آغوشش گذاشت وفرار کرد.

خودش را به جمعیت رساند.همه می رقصیدند.چادر از سرش افتاد. دستهایش را در هوا تکان می دادوپاهایش را بر زمین  می کوبید.زیر پایش  یک بند سیگارت ونارنجک می زدند اما او نمی شنید نمی دید.انگار حضورش هم بود وهم نبودواو     بی وقفه می رقصید ومی رقصید.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:14  توسط ترانه  | 



سر میز آرایش کرده با لباس صورتی مورد علاقه مردش چای می ریخت ونان در فر می گذاشت.

لقمه گرفت در بشقاب مردش گذاشت.مردش خندید.

( پنیرش بیشتر بشه). سعی کرد لحنش بچه گانه باشد.زن هم خندید.چایش را که سرد بود یک نفس خورد.- عادتم شده.

 دوباره چای ریخت.مردش لقمه های آماده را تند وتند خوردوبا دهان پر(همیشه همه چی رو با عادت جلو می بری.)

روی صندلی وا رفت (من؟همیشه؟)

مرد سرش را نزدیک برد با نوک انگشت زد به بینی اش(از اولش)

( مثال بزن.) صدای تلویزیون را کم کرد.

مردش به صندلی تکیه داد.دستها را از پشت قلاب کردبالای سرش وبی خیال خمیازه کشید(یادم نیس  تو ام)

زن  لقمه در دهان گذاشت (مثل همیشه.)

(چی رو مثل همیشه؟)

(از توضیح دادن فرار می کنی)

مرد دستها را در هوا تکان دادمثل این که دنبال چیزی می گردد(همین... همین.. قضیه ..قضیه بچه ها )تکیه داد به صندلی (چقد التماس کردن تا تو قبول کنی یه شب جای دیگه باشن)

زن با انگشت روی لیوان کشید .

 

 

مرد انگشت سبابه را گرفت طرف زن(ببین همینه همینه ناراحت می شی ).کانالها را عوض کرد.

زن اما هنوز با انگشت می کشید روی لیوان.

مرد لیوان چای را جلویش گرفت .زن چای ریخت ونشست مرد تلویزیون را خاموش کرد .از بالای لیوان  زن راپایید(چیه ؟ناراحتی؟)گونه زن را با انگشت لمس کرد(روزمون خراب نشه ها.)

زن سرش پایین بود فقط چشمها را بالا آورد ومردش را نگاه کرد(فکر می کنم)نفس کشید بلند(اینکه آدمها چقدر عجیبن اینکه فکر ها چقدر ضد ونقیضن)

همه که مثه هم نیستن)

(تو هم مقاومت داریی)لبخند زد دست به سینه (پس یه جورایی مثه همیم)

مرد شانه بالا انداخت (اشکالش چیه؟)

زن میز را جمع کرد(کار من اشکالش چیه)

(همه رو تو منگنه میزلریی.)

زن صورت به صورت مرد شد(تو؟...تو؟یا من؟)

زن به حرکت دستهای مرد که تندوتند تکان می خورد نگاه می کردوقتی مردش دهان باز کردداشت به رد سفیدی حلقه دست چب نگاه می کرد.

(راس نرو چپ بیا با این بچه  حرف نزن سر ساعت بیا خونه  تو راه مدرسه چیبس نخر شکلات چاقت می کنه عصرانه ساعت چهار دیرترش لطمه می زنه به شام....)

( دیسیبلین عزیزم)

برا کیه این دیسیبلین؟  ما؟ یا....)

لحنش تند شده بود یا به نظر زن اینجور آمد؟زن فکر کردتمام برای خودشان است.یادش آمد همیشه به مردش اصرار داشت دوره های مردانه بگذارد .خودش غذا ها را آماده می کرد در دیس می کشید ودورش را با سیب زمینی سرخ کرده وذرت ونخود فرنگی وبروکلی تزیین می کردبعد هم میز شام را می چید.آجیل هم می گذاشت. بعد هم توی یک ظرف کریستال خوشگل انواع میوه ها را پوست گرفته با تزئئن می چید.وبا ظرف آجیل می گذاشت روی میز جلوی تلویزیون. پیش دستی چاقو وهمه لوازمی که می دانست احتیاج می شود دم دست می گذاشت.اولین مهمان که می آمد دست بچه ها را می گرفت ومی برد سرزمین عجایب . وقتی بچه ها برای کفش پوشیدن معطل می کردند  می شنید که می گفتند خدا شانس بده وصدای خنده رضایت شوهرش را که می شنید قند تو دلش آب می شد..برگ برنده دستش بود.

تند وتند ظرفها را جمع کرد حالت شتابزدگی که در همه کارها داشت.مردش اذیت می شد بارها گفته بود.مرد عادت داشت کند وآرام حرکت کندمثل یک لاک پشت زن بارها گفته بود.مرد هنوز چای می خوردکه زن ظرفها را شسته ودستکش را روی ظرفها گذاشت.مرد لیوان خالی را روی میز گذاشت .نفس بلند زن را که شنید گفت خودم می شورم.شستن خسته اش نمی کرد.کلافه بود چون می خواست مرد تاییدش کند .می خواست تمام فداکاریها وزحماتش بزرگ دیده شود.حالا که این نبود دمق گرفته وساکت نشست .

غذای ظهر را از بیرون سفارش دادند.از صبحانه تا ناهار مرد با شوخی سعی کرد اخمهای او را باز کند اما زن همه اش در فکر بود (انتظارم چیه؟کدوم خطا کاریم؟)

خانه که همیشه تمیز بود .هیچوقت اضافه خرج نمی کرد هیچوقت بدون اطلاع مرد بیرون نمی رفت.بچه ها همیشه احترام پدرشان را داشتند.حرف آخر را ....حرف آخر را اما همیشه زن می زد.می دانست. اما سعی کرد زیاد بزرگ نکند این موضوع را.حرف اخر را با مشورت هم می زدند .این طور بهتر بود.زندگی را دوست داشت .هر کار می کرد با ذوق بود.مرد هم هیچوقت جر وبحث اضافه نمی کرد.همیشه همراهش بود.اما می دانست چیزی از درون آزارش می دهد.

 یاد روزی افتاد که مریض بود وبی رمق.مردش از صبح در خانه ماند.بچه ها را روانه مدرسه کردوسوپ گرمی آوردکه جان بگیرد.فیلمی گذاشت که سرگرم باشدوبعد مجله دلخواه را برایش خواند.ظهر که بچه ها از مدرسه آمدند غذایشان داد ودرسها را با هم خواندند .هیچ کس نگفت مامان واو خوابید واستراحت کرددر حالیکه تمام مدت دلش می خواست صدایی بشنود مامان ...مامان...اما نشنید.

شب که حالش بهتر شددر اتاقها قدم زد..صدای آرام نفس بچه ها  کیفها مرتب بالای سرشان ولباس فردا اتو زده کنار تختشان مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده.فردا که مادر شوهر دلسوزی کرد(کاش گفته بودی لابد که به بچه ها خیلی سخت گذشت )یاد کیفهای مرتب ولباسهای اتو زده افتاد نگفت همه چی مرتب بود.

دوست نداشت حضورش را کم رنگ ببیند .فکر می کرد با امر ونهی کردن  حد وحدود تایین کردن بیشتردیده می شود .نمی دانست همه را عاجز کرده.

تحمل حرفهای مردش سخت بود اگر او نبود پس خانه چه می شد اگر او نبود پس زندگی در خانه ادامه داشت!

دلش نمی خواست. خودخواهی بود می دانست. یادش آمد مردش همیشه او را تشویق می کرد مسافرت برود با دوستانش واو بهانه می آورد.می دانست بهانه است.می دانست بدون او آب از آب هم تکان نمی خوردواین ناراحتش می کرد.در خانه پدری وقتی مادر نبود جهنم می شد خانه واو یاد گرفته بود زن خانه یعنی همین. واو زن خانه نبود.

با دو فنجان چای وشیرینی مورد علاقه شوهرکنارش نشست.خنده بر  لب داشت.می دانست همیشه مردش پذیرای اوست چه با اخم چه بی اخم زن این طور  دوست داشت فکر کند.

چای را در سکوت خوردند.وچون مردش چای را تنها خورد تارت مورد علاقه مردش را در بشقاب گذاشت وبه مردش تعارف کرد .مرد بشقاب را روی مبل کنارش گذاشت وبه ماشین باریی که مدتها خراب گوشه خانه جلو چشم مرد  زن گذاشته بود ور رفت. زن به بشقاب شیرینی روی مبل نگاه کرد فکر کرد شاید اشتها ندارد  یادش آمد که سر ناهار گفته بود (جا برا تارت هم باید گذاشت )(شاید جا نداشت )به ساعت دیواریی نگاه کرد تا آمدن بچه ها دو سه ساعتی وقت بود .فکر کرد (دیگه خیالات احمقانه بس)به مردش نگاه کرد که با زبان بیرون بین دو لب داشت پیچ را سفت می کرد وسفت نمی شد چون هرز بود.

یاد مادرش افتاد این طور موقع کنار پدر می نشست وآچار در دست آماده بود  گاهی هم خودش دست به کار می شد.

نشست کنار مردش  .آچار دست گرفت .مرد دستش را روی آچار گذاشت (نبرش می خوامش)

( هروقت خواستی بگو)مرد آچاررا گرفت آن طرف پا گذاشت (آخریشه سفتش کنم تمامه )

 ماشین باریی را از وسط پای مرد گرفت دستش (من نیگر دارم تو سفتش کن)

مرد اعتنایی نکرد . دستهای زن را پس زد.به مردش نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد.

پا شد .نشست روی مبل .ریموت تلویزیون دستش کانالها را تند تند عوض کرد.

برنامه کودک را تماشا می کرد.با صدای بلند.

مردش نگاه از اسباب بازی گرفت(کمش می کنی؟) زن نشنیده گرفت.مرد بلندتر گفت وزن کمی کم کرد.

زن برای خودش چای ریخت برای او نریخت .برای خودش میوه پوست کند برای او نه.برای خودش تارت گذاشت برای او نه.

مرد برای خودش چای ریخت .تارت گذاشت ونشست روی بشقاب تارت که زن روی مبل گذاشته بود ومرد ندیده بو د ونخورده مانده بود.تارت چسبیده به شلوار ومبل را روی فرش ریخت ونشست.به زن نگاه کرد که او را نگاه می کرد.زن پا شد جارو دستی را آوردمرد خواست از دستش بگیرد دستش را پس کشید وجاروزد.

بغضش را قورت داد بیشتر از جائیکه تارت ریخته بود را جارو کشید .پاشد کمی سنگین.مثلا پایش درد گرفته.هنوز زیر مبل کثیف بود .دولا شد زیر مبل هم کشید.اینبار دست به کمر زدیعنی کمرم هم درد گرفته.اشکها می ریخت روی زمین. مرد جارو را دوباره گرفت که او دوباره دستش را پس کشید..مرد این بار عصبانی نشست روی مبل وتلویزیون را خاموش کردوکنترل را پرت کرد روی میز.زن انگار که خیالش راحت شد.بغضش را قورت داد. سعی کرد صدایش بلند نباشد سعی کرد بتواند شمرده حرف بزتد نلرزد اشکی نریزد (میگی نلرز میگم باشه  می گی با گریه حرف نزن می گم باشه

می گی عاجزتون کردم  تو منگنه گذاشتمت می گم باشه ..باشه..باشه) صدایش اوج گرفته بود(.منم زندگی می کنم اونجوری که تو می خوای منم خودمو نمی بینم جز اونی که تو می خوای  خودمو تو این زندگی نمی بینم... می دونم بدون منم خوشید زنده اید )  می لرزید ( می خوام نباشم این نباشه  ) جارو را ول کرد زمین( اینقدر ازم خرده نگیر اینقدر منو زیر ذره بین نذار بزار خودمو ببینم بزار حس کنم منم تو این خونه کسی هستم با خوبیهات همیشه جلوترم بودی همیشه ازم خوبتر بودی  ).

مردش تا دهان باز کرد دستش را بلند کرد ویک نفس گفت( دوست دارم به خاطر خودم دوسم داشته باشی  همش دارم ثابت می کنم خودمو منم ببین... هیچوقت نذاشتی همونجوریی که هستم خودمو ببینم اصلا من چیم کیم؟)گریه کرد (خسته شدم بسکه خواستم زن باشم بسکه خواستم دلخواه همه باشم  )پاهایش را بغل زد (هر کار می کنم اما ...)سر روی زانو گذاشت (دیگه حتی از اینکه خودم باشم خجالت می کشم )یاد شب قبل افتادیاد خجالت کشیدنهایش.

اشکهایش را پاک نکرد .جلوی هق هق گریه اش را نگرفت .گریه کرد .وقتی مرد درآغوش گرفتش برای اولین بار در بوسیدن پیشقدم شد .مردش را بوسید وبوسیدوبوسید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:35  توسط ترانه  | 



جلوی آیینه دست کشید به چین دور چشم.خیلی پیدا نبود.گونه ها را کشید سمت بالا دو خط کنار لب محو شد .از وقتی سام گفته بود( تورو هم سن خودم می دونم ) غم به دلش آمده  بودیه نوعی از غم که ته آن یک نوعی از امیدواریست برای او که حالا چهل سال را رد کرده .

آمد جلوی آیینه قدی شکم را تو داد یک ور به خودش نگاه کرد .هیکلش بد نبود .چون فقط یک شکم زاییده بود.

کنار صندوق قدیمی زانو زد ونشست روی زمین .یکی یکی لباسها رادر آورد زیر ورویشان کرد و گذاشت روی تخت .حالا دیگر می توانست همه آنها را با دل راحت بپوشد .به خصوص از دیشب که سام گفته بود( دوست دارم خانمهای خوش لباس رو) یادش آمد لباسهایش را که همیشه می خریدو نپوشیده می گذاشت درصندوق .

از شانزده سالگی که عروس شد همیشه آرزو داشت عصرها آراسته ومرتب در را برای  مردش باز کند وپاکتهای میوه وشیرینی را از مردش بگیرد .ومردش در حالیکه دست ورو می شست نگاه از او بر ندارد.

در سی سالگی  عشق رادر نگاه عباس نمی دید بسکه بی محلی دیده بود.

 عباس را درک نمی کرد. هیچ وقت نفهمید با وجود محبتهای  بی چون وچرا،  چرا هیچ وقت نمی تواند وقتی نفس عباس را کنارش حس می کند دلتنگ نشود .همیشه در کنارش بود اما حسش نمی کرد.

 کت عباس را از کمد بیرون آورد.آستینها را روی هم گذاشت، دو ور کت را کرد توی هم یک تا از وسط زد .  نزدیک بینی گرفت ونفس کشید، بلند .حس کرد دلش می خواهد بالا بیاورد .دلش می خواهدتمام گذشته ها را بریزد بیرون .از سن پسرش اگر حساب می کرد بیست وپنج سال زندگی کرده بود با عباس .

همیشه زن نمونه بود مثل پروانه دور عباس می چرخید .حتی بعد از مرگ هم وفادار ماند به شوهرش.تا سال مشکی پوشید .تا سال هیچ مردی را پذ یرا نشد.همیشه حرف مادرش را در ذهن داشت (باید نفس مردت نفس تو باشه)

وهر وقت مادرش می گفت (غذای شوهرت رو دادیی؟)سر تکان می داد که دادم .اما در دل می گفت( پس غذای من چی ؟)

دوستش  نداشت می دانست. آخر بیست  سال از عباس کوچکتر بود.هر وقت می خواست گله ای کند از سن عباس همه طلبکار جوابش می دادند(پس ما رو چی می گی نه سالگی با هم سن بابامون شوهر کردیم.)

اما او حرفش چیز دیگری بود اگر او از عباس بیست سال بزرگتر بود چه می شد؟

جرات نداشت این سوال را از کسی بپرسد.حتی برای خودش هم غریب بود عاشق مردی باشد از خودش کوچکتر.

شاید چون عادت بود . یا شاید نوعی از جبر که از عادت بود.دلیلش هر چه بود از احساسات نبود.زن همیشه باید عاشق مردی می شد از خودش کوچکتر.اما مگر نه آنکه عشق سن وسال نمی شناسد.همیشه مادرش می گفت(پدر عشق بسوزه که هیچی جلودارش نیس).

امشب مهمان داشت.غذا را از قبل آماده کرده بود. دوباره رفت سراغ لباسها، پیراهن سبزی پوشید که همیشه آرزو داشت بپوشد وهر بار از تنش در می آورد چون همیشه عباس بهانه ای پیدا می کرد تا او نپوشدش.موهایش را روی شانه ریخت می دانست این طور  کم سن تر به نظر می رسد با کرم پودر تمام چینهای دور چشم که زیاد هم نبود را پوشاند.ماتیکی زد که مدتها نزده بود.شمع هایی را روشن کردکه تا به حال  روشن نکرده بود.

سام پانزده سال از او کوچکتر بود .وقتی برای پسرش دلتنگی می کرد سام خودش را لوس می کرد ومی گفت (منم پسرتم)

سکوت می کردودر دل می گفت(هرگز)

می خواست امشب برای سام درد دل کند ،قبلانکرده بود.

می خواست بعد از سالها امشب پیانو بزند .شاید سام دست تکیه می داد به پیانو وگوش می دادو حتی شاید می خواند همراهش.

عکس عباس را از صبح برداشته بود از روی شومینه وگذاشته بود روی لباسهایش در صندوق قدیمی.

وقتی سام در زد خودش را در آیینه نگاه کرد. آراسته ومرتب . جعبه شیرینی را از دستش گرفت وقتی در را باز کرد. سام را در آیینه کنار خودش دید.غریب بود برایش.کاش آیینه را از جلوی در برمی داشت.

دلش می خواست آیینه می شکست. وقتی شعمها را خاموش کرد شنید صدای شکستن آیینه را .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:45  توسط ترانه  |